حریر
خاطرات
بابا گفت برای چی؟ گفتم: برای این که برای دیکته گفتن به بچه ام از این جملات استفاده کنم٬ جالبه! پرسیده بوده که این شمع ها چیه؟ جشن تولده؟ من گفتم آدم ها می میرن خب تولدشونه دیگه چون می رن یه دنیای دیگه... در گوش بابا گفتم این پیشخدمته، شیطان پرسته! بابا با تعجب پرسید چطوری فهمیدی؟ گفتم از اون گردن بندش که خیلی ناجوره ... تیپش هم خیلی لاته! ( بابا با تعجب نگاهم کرد... گفتم فکر می کنی با عبید زاکانی نسبت داره؟؟؟؟
گفت حالا اگه دکتر بودی... نظرت چی بود؟ (آخه بینی همکار مامان خیلی بزرگه و من نمی خواستم مستقیم اینو بهش بگم... بهتر بود یه متخصص بهش بگه!)
خاله شکوفه توی رادیو کار می کنه... مامانم می گه آدم خلاق و هنرمندیه و توی تخصصی که داره چند بار جایزه برده... با من خیلی خوب صحبت می کرد. انگار هم سن خودم بود... همین شد که وقتی با هم صحبت می کردیم باهاش راحت بودم. بهم گفت: حریر چه معنی داره به بچه های امروز اینقدر رسیدگی می کنند؟ بهش گفتم: مگه وقتی شما بچه بودین بهتون رسیدگی نمی کردن؟ حالا خاله شکوفه جون! از من ناراحت نشی ها.... هی از مامان می پرسم« خاله باز هم میاد خونه مون... به من که خیلی خوش گذشت...» الان هم دارم به مامان می گم « اگه از یکی مثل خاله شکوفه خوشم بیاد زود یخم باز می شه و اصلا خجالت نمی کشم! به مامان گفتم چرا اربعین مدرسه تعطیله؟ مگه مدرسه شاده؟! به مامان گفتم وقتی می گی خاله اینا چند ساعت از ما جلوترند یعنی اونجا الان وقت تولدم رسیده؟(!) گفتم: گفتنش یه کم سخته!!! مامان گفت: یه طوری بگو من خودم می فهمم... گفتم: به خودم دارم می گم باید قدر مادربزرگ ها را دانست باید دوستشون داشت... بعد هم حرفمو عوض کردم تا در مورد این مسئله صحبت بیشتری نشه...
اما عصبانی شدم و گفتم باید یک نفر وکیل باشه که بقیه را راه بده یا نده! من وکالت مشترکی قبول نمی کنم!!! این هم ماجرای رفتن من و پرنیان به نمایشگاه مطبوعات که دیگه ما با همه و همه با ما آشنا شدن! اینجا خاله ماجده، درباره روزنامه نابینایان برامون توضیح داد... اینجا هم موقعی بود که به اصرار من، مامان مجبور شد هم رشد نوآموز را برای من بخره و هم دانش آموز را و اونها را مشترک بشه... چون گفتم من دیگه کودک نیستم... هر چند من الان کلاس اولم و رشد دانش آموز برای بزرگترهاست اما اونو بیشتر دوست دارم... ما با آقای رحمان دوست هم دوست شدیم! البته من توی مجله دوست از خیلی قبل با او و شعرهای صفحه آخرش آشنا شده بودم... اینجا هم علاقه منو به پرواز نشون می ده... حتی از توپولف هم نمی ترسم! اینجا هم 6و 7.......................................... که اینجا دیگه من برای خاله درباره روزنامه صحبت کردم!
مامان این روزها سرش شلوغه... کمتر وقت می کنه مطالب منو بنویسه... فقط وقت می کنه از دست من بخنده... به مامان می گم: دانشگاه یه چیزش بده ... اونم اینه که لباس فرم نداره و هی باید دنبال ست کردن باشید! از مامان هر روز درباره دانشگاهش می پرسم... سروقت رسیدی؟ دوست پیدا کردی؟() مشق هاتو نوشتی؟()!
دوستت دارم خاله شکوفه... که این موقع شب وبلاگم را دیدی و به دست ساخته من(آدم برفیم) احترام گذاشتی...
توی استان اصفهان... صبح رفتیم و ساعت 9 شب برگشتیم. من و بابا ... امامزاده آقا علی عباس من ... جلوی یکی از خونه های قدیمی بادرود گزارش این یکی سفر هم پنجشنبه 19 آبان درهمشهری چاپ شد... من توی عکس گرفتن و گزارش نوشتن، کلی به بابا و مامان کمک می کنم. کماکان اصرار می کنم که عکس منو هم بزنید...!
من و بابا... امروز(جمعه 1390/8/20) امامزاده سید اسماعیل ما قصد داریم به همه امامزاده های تهران سر بزنیم... بعد از امامزاده ای در پونک و لویزان و قلهک... این دفعه رفتیم امامزاده ای در بازار تهران... عجب صحنه های جالبی دیدم خاطرات کودکی مامان هم زنده شد چون خانه بسیار قدیمی پدربزرگش همون نزدیکی ها بود که البته دیگه تبدیل به یک خانه متروک شده... مامان کلی ذوق کرد! گزارش این دفعه را روز پنج شنبه(همشهری) بخونید (من هی به بابا می گم عکس منو بزن تو روزنامه تون... نمی زنه!)
تازه بهش گفتم یه موقع منت نگذاری ها!
اونجا یک دایره المعارف مشاغل خریدم و توی این دوسه روز، نصف شغل هاشو خوندم. این کتاب ۱۶۰ صفحه است و مثل خیلی از کتابها ترجمه نیست و احسان کاتبی اونو نوشته... جالب بود. من درباره شغل ها دیگه کمتر سوال می کنم چون اکثر اونا با تصویر و توضیح جالب و کودکانه در این کتاب اومده... به مامان گفتم می خوام علاوه بر داروساز، مهندس شیمی، آشپز و کاریکاتوریست هم بشم... مامان گفت: بعضی هاش با هم تداخل نداره. اما بعضی هاش چرا... گفتم: من که متوجه نمی شم شما چی می گی. اماروزها داروسازی می کنم. بعدازظهرها شغل دومم مهندس شیمیه... جمعه ها هم کاریکاتور و سفال! راستی به مامان گفتم که می خوام مخترع ساز(!) هم بشم... گفت: حالا چی می خوای اختراع کنی؟ گفتم: هم چیزهای برقی و هم چیزهای نابرقی!
مامان برام چند جلد کتاب خرید و من تا آخر شب مشعول خوندن اونها بودم علوم من نوشته نیل آردلی جامد، مایع, گاز نوشته کارول بالارد شیمی جادویی نوشته آندراس کورن و ترجمه مینا مهرورز اتم ها و ملکول ها نوشته فیل راکس و ترجمه بهروز مصیبیان از آبشش ماهی تا تنفس زیر آب نوشته تونی آلمن و ترجمه مجید عمیق سفارش های خداجون نوشته اکبر عاشورحانی برای این کتابها کلی ذوق کردم گفتم: اینا که مال تزیین نیست که! خلاصه رفتم سراغ دایره المعارف آبزیان و برای بار دهم مطالب مربوط به نهنگ ها و کوسه ها را خواندم... حالا بیچاره خانم بقایی که می خواد به ما الفبا یاد بده... چه حوصله ای داره او و چه تحملی داریم ما! روز چهارشنبه جشن داشتیم و من اول برنامه قرآن خواندم... پنگول و خاله نرگس هم آمده بودند... روز خوبی بود. خانم بقایی اسم معلم کلاس اول منه... همون اسمی که شاید برای همیشه یادم بمونه... مامان متوجه نشد من چي مي گم... شما كه مي فهميد! نمی شه که هر دفعه کلاس را کنسل کنه! نیکو می خواد داروسازی شرکت کنه. از من تقلب کرده... من بعد از این که فهمیدم ترکیب مواد را دست دارم و یواشکی همه عطرهای خودم و مامان و بابا را با هم مخلوط می کردم... گفتم می خوام مخترع بشم... حالا چی بهتر از این که داروهای جدید کشف کنم خلاصه به مامان و بابا گفتم خیال تون راحت... من قبول می شم.(البته شاید مثل نیکو مدال نقره المپیاد نیارم اما رتبه ۴۳ روی شاخشه! ) نمی دونم نیکو هم که سن من بوده اینقدر اعتماد به نفس داشته یا نه؟! مامان می گه چطور مگه؟ کلاس ثبت نامت کردم... نمی دونم این مامان و باباها چرا فکر می کنند که اوقات فراغت یعنی فقط کلاس رفتن؟ به مامان گفتم: من منظورم اوقات فراغت «بازی کردنیه» نه اوقات فراغت «یاد گرفتنی»!
مامان می پرسه چرا؟ می گم این مربی ما مراعات نمی کنه و بدجور به ما آموزش می ده... هی می گه سرت را ببر پایین، تا جایی که آب بخوریم... بچه را که نباید این جوری آموزش داد... من بلدم چه جوری آموزش بدم!
![]()
)
گفتم اولا من نمی خوام دکتر بشم ثانیا نظر متخصص را بپرسین!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()










![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
به میزبان گفتم چی شد که اومدید توی بیابون خونه خریدید؟...
![]()
مامان خیلی خوشحال بود و تا شب از من می پرسید یعنی تو هم می تونی؟ آره می تونی...
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |



