تبليغاتX
حریر




















حریر

خاطرات

به مامان می گم این سر و صداها برای چهارشنبه سوری٬ تفریح نیست. «زندگی را تلخ کردنه»!!!!!!!!!!!!!!!
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 21:15 توسط حریر| |

دیروز سوالات زیادی از بابا و مامان درباره انتخابات پرسیدم

به بابا گفتم ۳۰ نفر زیاده که می خوای بهشون رای بدی ها... یک نفر بسه!

بعد درباره سیستم انتخاب افراد سوال کردم و به بابا گفتم من که خیلی از این آدمها را نمی شناسم وقتی ۱۸ سالم هم شد رای نمی دم چون آدم باید بشناسه و رای بده!

درباره باهنر هم به بابا گفتم «باهنر شهید شده که...!»

بابا گفت این محمدرضاست اون محمد جواد بوده!

 

نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 9:38 توسط حریر| |

من از سه سالگی پیش یک دندانپزشک مهربان می رم. خیلی جدی است و دستیارش هم که خیلی مهربان تره همسر آقای دکتره... او هم جدی است و کمتر می خندد ولی نمی دانم چرا اینقدر دوست داشتنی است!

من توی این چند سال برای رفتن به مطب همیشه ذوق می کردم و پیشقدم می شدم.

دیروز که برای چک کردن دندان هام وقت گرفته بودم مامان دیر رسید و نشد که بریم... من گفتم باید هر طور شده برویم...  اما مامان ناراحت بود و می گفت منشی آقای دکتر گفته دیگه به این زودی نمی توانیم به شما وقت بدهیم. شما همیشه تاخیرهای ده دقیقه ای دارین و...

خلاصه این شد که امروز همسر آقای دکتر در کمال ادب و متانت با مامان تماس گرفت و عذرخواهی کرد و وقت جدید به مامان داد... او به مامان گفته بود که آقای دکتر تمام حرکات منو  از همان سه سالگی می نوشته و تغییرات من در پرونده ام با تمام جزییات رفتاری درج شده است حتی رنگ بادکنک های آقای دکتر که به هر بچه می دهد در پرونده اش نوشته می شود!



                                                   

آقای دکتر فلاحی نژاد شما را به خاطر وقت شناسی، نکته بینی و احترام به بیماران تان دوست دارم...




نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 21:10 توسط حریر| |


نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 18:47 توسط حریر| |

دیروز به مامان گفتم این دفتر دیکته منو یادگاری نگهدار...

بابا گفت برای چی؟

گفتم: برای این که برای دیکته گفتن به بچه ام از این جملات استفاده کنم٬ جالبه!

نوشته شده در دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 11:17 توسط حریر| |

صدرا کوچولو٬ بچه دوست مامان رفته بود قم ... ختم یک آقای خیلی محترم...

پرسیده بوده که این شمع ها چیه؟ جشن تولده؟

من گفتم  آدم ها می میرن خب تولدشونه دیگه چون می رن یه دنیای دیگه...

نوشته شده در دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 10:44 توسط حریر| |

دو سه شب پیش رفته بودیم رستوران... به بابا گفتم گوشت را بیار جلو...

در گوش بابا گفتم این پیشخدمته، شیطان پرسته!

بابا با تعجب پرسید چطوری فهمیدی؟

گفتم از اون گردن بندش که خیلی ناجوره ... تیپش هم خیلی لاته!

()

نوشته شده در دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 10:39 توسط حریر| |

به بابا گفتم علیرضا زاکانی را می شناسی؟

بابا با تعجب نگاهم کرد...

گفتم فکر می کنی با عبید زاکانی نسبت داره؟؟؟؟

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 21:0 توسط حریر| |

امروز با مامان رفتم اداره... یکی از همکاران مامان درباره بینی اش، نظرم را پرسید... گفتم باید بری پیش متخصص!!

گفت حالا اگه دکتر بودی... نظرت چی بود؟
گفتم اولا من نمی خوام دکتر بشم ثانیا نظر متخصص را بپرسین!

(آخه بینی همکار مامان خیلی بزرگه و من نمی خواستم مستقیم اینو بهش بگم... بهتر بود یه متخصص بهش بگه!)

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 20:57 توسط حریر| |

 

خاله شکوفه توی رادیو کار می کنه... مامانم می گه آدم خلاق و هنرمندیه و توی تخصصی که داره چند بار جایزه برده... با من خیلی خوب صحبت می کرد. انگار هم سن خودم بود... همین شد که وقتی با هم صحبت می کردیم باهاش راحت بودم.

بهم گفت: حریر چه معنی داره به بچه های امروز اینقدر رسیدگی می کنند؟

بهش گفتم: مگه وقتی شما بچه بودین بهتون رسیدگی نمی کردن؟

حالا خاله شکوفه جون! از من ناراحت نشی ها.... هی از مامان می پرسم« خاله باز هم میاد خونه مون... به من که خیلی خوش گذشت...»

الان هم دارم به مامان می گم « اگه از یکی مثل خاله شکوفه خوشم بیاد زود یخم باز می شه و اصلا خجالت نمی کشم!

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 18:54 توسط حریر| |

 

به مامان گفتم چرا اربعین مدرسه تعطیله؟ مگه مدرسه شاده؟! 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 18:45 توسط حریر| |

امروز توی مدرسه کارت تبریک درست کردیم تا به پدرها و مادرهامون بدیم، مامان  که داشت کیفم را مرتب می کرد اونو دید...  من بهش اعتراض کردم وگفتم «متاسفم که هیجان را از خودت گرفتی»!!!!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 18:39 توسط حریر| |

                                        یلدا ۱۳۹۰-  من و پرنیان

                      

 

                                      

 

                    

نوشته شده در جمعه دوم دی 1390ساعت 16:24 توسط حریر| |

خاله از اون طرف دور دورا اولین کسی بود که دیشب زنگ زد و تولدم را تبریک گفت همونجا برای من و مامان  آهنگ تولدت مبارک را گذاشت و من گریه ام گرفت... آخه تولد من و مامان توی یک روزه...شب یلدا...

به مامان گفتم وقتی می گی خاله اینا چند ساعت از ما جلوترند یعنی اونجا الان وقت تولدم رسیده؟(!)


                      

نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 6:0 توسط حریر| |

توی ماشین نشسته بودم  و فکر می کردم. مامان پرسید به چی فکر می کنی؟

گفتم: گفتنش یه کم سخته!!!

مامان گفت: یه طوری بگو من خودم می فهمم...

گفتم: به خودم دارم می گم باید قدر مادربزرگ ها را دانست باید دوستشون داشت...

بعد هم حرفمو عوض کردم تا در مورد این مسئله صحبت بیشتری نشه...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 14:29 توسط حریر| |

دیروز مامان منو برد خوابگاه دانشجویی و همه جای اونو به من نشون داد... تجربه جالبی بود. این همه دختر بدون هیچ سرگرمی نشستن و با هم حرف می زنند. گفتم مامان اینا چه جوری درس می خونند؟

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 14:26 توسط حریر| |

خاله رفت جایی که 4ساعت و نیم از ما دورتره... قبل از رفتنش بحث وکالتش بود که به مامان داد... من هم خیلی جدی بحث وکالت اتاقش را دنبال می کردم. خاله گفت اتاقم مشترکا مال تو و پرنیان..

اما عصبانی شدم و گفتم باید یک نفر وکیل باشه که بقیه را راه بده یا نده! من وکالت مشترکی قبول نمی کنم!!!



نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 14:20 توسط حریر| |

مامان خوابش نبرد و تصمیم گرفت از آخر به اول عکس های منو بزنه...

این هم ماجرای رفتن من و پرنیان به نمایشگاه مطبوعات که دیگه ما با همه و همه با ما آشنا شدن!

 

                                  

                   اینجا خاله ماجده، درباره روزنامه نابینایان برامون توضیح داد...



                  

                     اینجا هم موقعی بود که به اصرار من، مامان مجبور شد هم رشد نوآموز

                     را برای من بخره و هم دانش آموز را  و  اونها را مشترک بشه... چون گفتم من دیگه کودک

                    نیستم... هر چند من الان کلاس اولم و رشد دانش آموز برای بزرگترهاست اما اونو بیشتر

                   دوست دارم...


                 

                      

                        ما با آقای رحمان دوست هم دوست شدیم!

                       البته من توی مجله دوست از خیلی قبل با او و شعرهای صفحه آخرش آشنا شده بودم...



                        

                          اینجا هم علاقه منو به پرواز نشون می ده... حتی از توپولف هم نمی ترسم!



                      

                           اینجا هم 6و 7..........................................

                           که اینجا دیگه من برای خاله درباره روزنامه صحبت کردم!

                 

نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 2:12 توسط حریر| |


 مامان این روزها سرش شلوغه... کمتر وقت می کنه مطالب منو بنویسه... فقط وقت می کنه از دست من بخنده...

      


                   


  به مامان می گم: دانشگاه یه چیزش بده ... اونم اینه که لباس فرم نداره و هی باید دنبال ست کردن باشید!

از مامان هر روز درباره دانشگاهش می پرسم... سروقت رسیدی؟ دوست پیدا کردی؟() مشق هاتو نوشتی؟()!


نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 1:28 توسط حریر| |

    همین چند دقیقه پیش، یکی از خاله جون های من، تقاضا کرد عکس آدم برفی مو بگذارم!

    دوستت دارم خاله شکوفه... که این موقع شب وبلاگم را دیدی و به دست ساخته من(آدم برفیم) احترام گذاشتی...


                             


    

نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 1:19 توسط حریر| |

هفته پیش رفتیم بادرود...

توی استان اصفهان... صبح رفتیم و ساعت 9 شب برگشتیم.


                           

                                         من و بابا ... امامزاده آقا علی عباس



                          

                                 من ... جلوی یکی از خونه های قدیمی بادرود


گزارش این یکی سفر هم پنجشنبه 19 آبان درهمشهری چاپ شد... من توی عکس گرفتن و گزارش نوشتن، کلی به بابا و مامان کمک می کنم. کماکان اصرار می کنم که عکس منو هم بزنید...!



نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 0:56 توسط حریر| |

                      

    من و بابا...

امروز(جمعه 1390/8/20) امامزاده سید اسماعیل


ما قصد داریم به همه امامزاده های تهران سر بزنیم...

بعد از امامزاده ای در پونک و لویزان و قلهک... این دفعه رفتیم امامزاده ای در بازار تهران...

عجب صحنه های جالبی دیدم

خاطرات کودکی مامان هم زنده شد چون خانه بسیار قدیمی پدربزرگش همون نزدیکی ها بود که البته دیگه تبدیل به یک خانه متروک شده... مامان کلی ذوق کرد!

گزارش این دفعه را روز پنج شنبه(همشهری) بخونید

(من هی به بابا می گم عکس منو بزن تو روزنامه تون... نمی زنه!)

نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 0:10 توسط حریر| |

چهارشنبه تعطیل بود و من و مامان رفتیم آدم برفی درست کردیم... اینطوری شد که مرخصی مامان برای درس خواندن هیچی به هیچی شد!

تازه بهش گفتم یه موقع منت نگذاری ها!

                                




نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 0:4 توسط حریر| |

ما رفتیم نمایشگاه دانش آموزی توی خیابون حجاب... تا روز جمعه هم ادامه داره.

اونجا یک دایره المعارف مشاغل خریدم و توی این دوسه روز، نصف شغل هاشو خوندم. این کتاب ۱۶۰ صفحه است و مثل خیلی از کتابها ترجمه نیست و احسان کاتبی اونو نوشته...

جالب بود. من درباره شغل ها دیگه کمتر سوال می کنم چون اکثر اونا با تصویر و توضیح جالب و کودکانه در  این کتاب اومده...

به مامان گفتم می خوام علاوه بر داروساز، مهندس شیمی، آشپز و کاریکاتوریست هم بشم...

مامان گفت: بعضی هاش با هم تداخل نداره. اما بعضی هاش چرا...

گفتم: من که متوجه نمی شم شما چی می گی. اماروزها داروسازی می کنم. بعدازظهرها شغل دومم  مهندس شیمیه... جمعه ها هم کاریکاتور و سفال!

راستی به مامان گفتم که می خوام مخترع ساز(!) هم بشم...

گفت: حالا چی می خوای اختراع کنی؟

گفتم: هم چیزهای برقی و هم چیزهای نابرقی!


نوشته شده در یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 20:52 توسط حریر| |

امروز اولین روز مدرسه برای من بود(کلاس اول)

مامان برام چند جلد کتاب خرید و من تا آخر شب مشعول خوندن اونها بودم

علوم من نوشته نیل آردلی

جامد، مایع, گاز  نوشته کارول بالارد

شیمی جادویی نوشته آندراس کورن و ترجمه مینا مهرورز

اتم ها و ملکول ها نوشته فیل راکس و ترجمه بهروز مصیبیان

از آبشش ماهی تا تنفس زیر آب نوشته تونی آلمن و ترجمه مجید عمیق

سفارش های خداجون نوشته اکبر عاشورحانی


برای این کتابها کلی ذوق کردم

نوشته شده در دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 20:22 توسط حریر| |

من تمام کتاب های کتابخونه مو خوندم... تازه دیروز رفته بودم سراغ کتاب های مامان و  با سرعت تمام داشتم می خوندم که مامان سر رسید و گفت: هر کس کتاب خودش...

گفتم: اینا که مال تزیین نیست که!

خلاصه رفتم سراغ دایره المعارف آبزیان و برای بار دهم مطالب مربوط به نهنگ ها و کوسه ها را خواندم...

حالا بیچاره خانم بقایی که می خواد به ما الفبا یاد بده... چه حوصله ای داره او و  چه تحملی داریم ما!

نوشته شده در یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 20:58 توسط حریر| |

این مامان هم دانشگاه قبول شده و به بهونه مدرسه من، هی می ره لوازم التحریر می خره! بهش گفتم مامان این کیفه که می گی مال 17 سال پیشه خیلی خوبه... اسرافه یه موقع نری کیف بخری!!
نوشته شده در یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 20:50 توسط حریر| |

من فردا می رم مدرسه... کلاس اول!

روز چهارشنبه جشن داشتیم و من اول برنامه قرآن خواندم...

پنگول و خاله نرگس هم آمده بودند... روز خوبی بود. خانم بقایی اسم معلم کلاس اول منه... همون اسمی که شاید برای همیشه یادم بمونه...

نوشته شده در یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 20:44 توسط حریر| |

اينروزها توي كلاس قرآن به سوره طارق رسيديم. من به معناي فارسي سوره ها خيلي علاقه دارم و اول از همه معناها را مي خونم. دو روز پيش به مامان گفتم بعضي معناها خيلي«سلطنتي يه» ... من نمي فهمم!

مامان متوجه نشد من چي مي گم... شما كه مي فهميد!

نوشته شده در شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت 10:47 توسط حریر| |

دیروز رفتیم کرج... خیلی دور بود و من توی ماشین خوابیدم. توی راه از کنار خیلی کارخونه ها رد شدیم. خیلی از زمین ها هم مثل بیابون بود... وقتی به مقصد رسیدیم که تاریک بود  و من خواب بودم و ندیدم که اونجا چه جور جایی بود...
به میزبان گفتم چی شد که اومدید توی بیابون خونه خریدید؟...

نوشته شده در جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 23:16 توسط حریر| |


Design By : Night Skin